الشيخ محمد تقي فلسفي
275
الحديت ( روايات تربيتى از مكتب اهل بيت ع )
حليمهء سعديه دايهء رسول اكرم ميگويد : وقتى حضرت محمد ( ص ) سه ساله شد روزى به من گفت : مادر ، روزها برادرانم كجا ميروند ؟ جواب داد ، گوسفندان را بصحرا مىبرند . گفت براى چه مرا با خود همراه نميبرند ؟ مادر گفت مائلى به روى ؟ جواب داد بلى . فلمّا اصبح دهّنته و كحّلته و علّقت في عنقه خيطا فيه جزع يمانيّة ، فنزعها ثمّ قال لى مهلا يا امّاه فانّ معى من يحفظنى . « 1 » صبح فردا پيغمبر را شست و شو كرد ، بموهايش روغن زد ، بچشمانش سرمه كشيد و يك مهرهء يمانى كه در نخ كشيده بود براى محافظت او ، بگردنش آويخت . حضرت محمد ( ص ) مهره را از گردن كند و گفت مادر ، خداى من كه همواره با من است نگهدار و حافظ من است . ايمان به خداوند است كه طفل سه سالهاى را اين چنين آزاد و نيرومند بار مىآورد ! في كلام امير المؤمنين عليه السّلام : انّ الايمان ليبدو لمعة بيضاء فاذا عمل العبد الصّالحات نما و زاد حتّى يبيض القلب كلّه . « 2 » على عليه السّلام ميفرمود : اولين ظهور ايمان در قلب آدمى روشنائى كوچك و محدودى است ولى در پرتو اعمال شايسته و در اثر تكرار كارهاى پسنديده رفته رفته آن فروغ كوچك ، بزرگ مىشود و سرانجام ، شعاع نورانيش آنقدر وسيع ميگردد كه همهء قلب را فرا ميگيرد و تمام ضمير باطن را روشن و منوّر مىكند .
--> ( 1 ) بحار جلد 6 صفحهء 92 ( 2 ) محجة البيضاء جلد 1 صفحهء 277